خلوت گزیده

اینجا برای من است

بایگانی
آخرین مطالب

۵ مطلب در بهمن ۱۴۰۰ ثبت شده است

گیر افتاده بودم در منجلاب تکرار و حال بد. حال بدی که این بار لااقل از سمت خودم نبود و ناشی از حرف های دیگران بود. ذهن های عقب افتاده ای که مثل صدسال و شاید هزارسال پیش به مسخره ترین چیزها استناد می کنند. یک نیم روز که غمگین ماندم؛ پاشدم خودم را تکاندم و دنبال خوش کردن احوالم دویدم. یادم آمد زمانی در فضای مجازی چالش صد روز خوشحالی راه افتاده بود و من در دلم چقدر آن را به سخره می گرفتم. اما الان بیشتر از هرکس و هرزمانی به آن احساس نیاز می کردم. سلسله استوری را شروع کردم و یک عالمه پیام خوشحال کننده از بقیه گرفتم.

"دیگه از دیروز تا الان شورشو درآوری آقای گوهری نمیگی شاید یکی از این چپتر چیزا بخواد" 

"اگه اینا همش برا سیزن یکه سیزن های بعدی دیگه عشق و حالیه"

"دیگه داره حسودیم میشه"

دلم میخواد همیشه برای حال خوبم تلاش کنم. جزئیات کوچک اطرافم رو بیشتر ببینم و اهمیت بدم...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۰۰ ، ۱۰:۲۶
___ سلوچ

حمید محمدی که همیشه صداش رو موقع اخبار گفتن دوست داشتم و مجری گریش رو تو فوتبال صدوبیست یه پادکست داده بیرون که اپیزود اولش رو شنیدم و منی که حتی دلم نمی خواست هیچوقت از این وطن برم، چشمام اشکی شد. بعد به این فکر می کردم که نکنه ساختگی باشه و مثلا پول گرفته چنین اپیزودی بسازه. بهرحال که غربت غم انگیزه و هیچوقت دلم نمی خواد تجربه ش کنم به شخصه. دیشب خیلی حال خوبی داشتم. رفته بودم پیش تراپیست و چقدر این حالمو خوب می کنه. دوستان زیادی دارم که می تونم باهاشون حرف بزنم اما تراپیست رفتن اصلا یه شکل دیگه خوشحالم می کنه. هرچقدر تحلیلم کنه نقدم کنه. سالهاست تراپیست میرم و این خانم جدید رو واقعا دوست دارم. بعدم قهوه زدم و اومدم خونه و پیتزا خونگی. عصرش هم رفته بودم دفترچه خریدم واسه طراحی بالت ژورنال سال جدید.

بگذریم. با یه نفر که ایران شناسی خونده بود صحبت کردم و اصلا اشکی شدم. از بس بهم امید و روحیه داد و گفت نخونده هم بری قبولی. خواستی بخونی هم فقط همین کنکورای سال قبل و خیلی خودتو نمی خواد اذیت کنی. اگرچه هنوز سراپا ترسم ولی خب امید خیلی چیز خوبیه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۰۰ ، ۰۸:۳۰
___ سلوچ

یا خودمان درگیرش بودیم یا یکی از عزیزانمان. آن وقت ها که به دنبال اسم می گشتند برای گذاشتن روی بیماری ها چه کسی اول سرطان را پیشنهاد داد؟ چه ترکیب مزخرفی دارد. حال آدم از شنیدنش، ریخت و طرز نوشتنش و از بودنش به هم می خورد. غمبارترین کلمه دنیا اگر بدانیمش هم بیراه نیست. مگر بدتر از دیدن مرگ تدریجی به چشم چیز دیگری هم هست؟ وقتی زندگی روزمره ناممکن به نظر می آید و رخوت، مثل دونده ای المپیکی تمام وجودت را دور می زند و از پا نمی افتد. چقدر باید قدرتمند باشی که بایستی به مبارزه. ذهن مستحکم و اراده آهنینی که گفتنش هم آسان نیست. گاه بعضی ها خانه زندگیشان را می فروشند برای مخارج سنگین شیمی درمانی و سفر به کشورهای پیشرفته برای چندروز بیشتر کنار عزیزانشان بودن. گاه دست به دامن عسل گون و زعفران می شوند و گاه دست به دعا برمی دارند و طنابشان را به جایی گره می زنند که نمی دانند کجاست.

از قیطریه تا اورنج کانتی روایت حمیدرضا صدر است از زمانی که فهمیده سرطان دارد تا لحظه مرگ. کسی که سرشار از شور زندگی بود. آن انتهایش را دخترش نوشته و هرچقدر تمام طول کتاب تاب آوردید، محال است آنجا هم بتوانید جلوی اشکتان را بگیرید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۰۰ ، ۱۰:۰۰
___ سلوچ

باید به هر سختی که بود الان خودم را به سالن رسانده باشم و قلبم در دهانم باشد که تو خواهی آمد و برایمان خواهی خواند آقای قربانی. دیشب بعد از دو سال خوشحال بودم از اعماق وجودم که قرار است فتاده ز پا و خسته بنشینم روبرویت تا برایم بخوانی آقای قربانی. ز اشتیاق تو جانم به لب رسید مگر قرار نبود بیایی و نظر به حال دلم کنی و ببینی که چون کردی؟ قبول نیست که تنها خوشی این روزها این چنین ازمان گرفته شود آقای قربانی. همه حدیث وفا می گفتی فقط؟ اعتراضمان را باید کجا سر بدهیم که بشنوی آقای قربانی؟

ادل بشنویم و به روزگار بگوییم که همچنان قول چنین کنسرتی را ازت خواهیم گرفت یا زود است هنوز آقای قربانی؟

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۰ ، ۱۷:۲۷
___ سلوچ

جمعه رو باید برم سر کار. کی اینو میخوام بفهمم نمی دونم. اگه نرم صبحمو به بطالت می گذرونم. دارم تمرین تراپیستم رو انجام میدم. هرروز بازش می کنم نیم ساعتی بهش نگاه می کنم دو تا جمله می نویسم و می بندم. نمی دونم چرا نمی تونم روی موضوعی که میگه تمرکز کنم. جواب دادن به سوالاتش برام جانکاهه. این هفته کلی کتاب تازه خریدم و خوشحالم. ولی نمی دونم کی می خوام بخونمشون. عجیب دلم می خواد دوباره کتابخونه م رو مرتب کنم. به خودم میگم الان که ممکنه گاز مادربزرگ خدابیامرزم که هست یه یخچال سه چهار تومنی کوچولو هم می خرم و تلویزیون و فرش و تشک و بالشت هم که دارم. برم یه واحد یه جا اجاره کنم برای خودم باشم. ولی خب تهش به خودم میگم ناهار درست کردن و لباس شستن حداقل دو ساعت ازم وقت می گیره و اصلا حوصله ش رو ندارم. باز اگه یه شهرستان کوچیک بودم و می خواستم برم تهران یه چیزی. بشینم بخونم ارشد برم تهران؟ بلیط بگیرم برم ترکیه ببینم میشه با یه امتحانی چیزی رفت ارشد اونجا خوند؟ خط میخی رو ادامه بدم یا زبان ایتالیایی رو؟ همش پر از سوال بی جوابم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۰ ، ۱۸:۲۵
___ سلوچ